پسرک با دلدار برلب ساحل رود زیر آن سایهی بید آخرین وعدهی دیدار نهاد چه خدا حافظی غمگینی درغروبی دلگیر که نگاه خورشید برگ را رنگ طلا میبخشید گرچه در سینه دلش همچون پُتک پشت هم میکوبید لیک گامش سنگین با تُمأنینه قدم برمیداشت دل او آنجا بود گلی از اشک زچشمش بچکید ودرآن چهرهی دلدارش دید غم سنگین جدا گشتن از او مشت خود بر دل تنگش میکوفت زیر لب گفت:خدا که «رها» را من رها نتوانم ودریغا به جدا گشتن از او ناگزیرم ولی غمگینم رحیم سینایی 2/8/1387
سلام عمو سینایی
جام شعرتان مثل همیشه لبریز از می احساس بود.
موفق باشید.
سلام استاد.
شعر تان در عین سادگی زیباست.
کسی که اوج کلامش وصال بود و وصال
درون سینه دلی مبتلای هجران داشت..
موفق باشید
سلام جناب سينايي
بسيار شعر نو زيبايي بود با وزني روان ودلپذير كه لذت بردم از خواندنش...
پسرك اميدي
در سر آن بيدي
كه ز سايه تمامش ميخواند
ره به سوي خدا يش ميكرد
كه رها از بدي است
ورها از غصه
كه چه سخت بود قصه
قصه ي عشق قشنگ
به دلش از هم رنگ
كه زماني به آن
خاطره خوش مي كرد
پس چه بودش چنين بي تابي
در ره عشق چنين تنهايي
دخترك بود تقصير؟
آه... نبودش تقصير
چون ارداه ز او خالي بود
عشقش ديگري تعيين ميكرد
دخترك اشك شده
دلي پر شك شده
ناگزير است رود آن پسرك
پسرك ديگري راخواهد يافت
دخترك سوخته دل بود دگر
بر سر حجله ي معشوق پدر
كه همان داماد بود!!!
ببخشيد آنقدر اين شعر در احساس جريان داشت كه مناسب ديدم اين شعر كه في البدايه بود را بنويسم ببخشيد اگر نقصي داشت.
موفق و سربلند باشيد.
» رحیم سینایي
درد مشترک
هجران
اما به دست عاشق!!!!!
به اجبار