.jpg)
مثنوی را مثنوی او کرده او
قصه های خوب نیکو کرده او
از زبان نی حکایت می کند
شرح هجران را شکایت می کند
ما چو نی نالان شده با قصه ای
تا یکی شاید کند ره چاره ای
ورزغی آمد به دل پر آرزو
بر کنار برکه ای بر گفتگو
اولین سودای من باد خنک
از تعجب همره بادش سرک
رو به سوی برکه کرداو بعدازآن
گر توانی بارشی در این زمان
بارش باران بر او آغاز شد
شادمانی با دلش دمساز شد
قور و قوری جست و خیزی خرّمان
کی خدای برکه چیزی می رسان
چرب و شیرین لقمه ای اینک مرا
پشّه ای ، پروانه ای بر ما روا
سر به بالا با نگاه انتظار
بهر بلعیدن نبود او را قرار
ناگهان ماری دهانش باز شد
قصه ی کوتاه ما پر راز شد
ترسم ات بی حوصله گر بیش ازین
بیش ازین ها گفته بودم پیش ازین
مثنوی شاید نشاید کوچه را
حکم تکفیرش مزن از ماجرا
اردکان 2/3/87
سلام
بعد مدت ها دوري از سايت و نخواندن كامل مطالب امروز تونستم بخشي از مظالب رو بخونم
خيلي جالب بود.
داستانش
» شمس الدین عراقی
سلام
بعد مدت ها دوري از سايت و نخواندن كامل مطالب امروز تونستم بخشي از مظالب رو بخونم
خيلي جالب بود.
داستانش