الناز غیابی مي نويسد

اولین اشک، Die erste Träne


حال روبه رویم ایستاده ای و ما هر دو شروع به گریه می کنیم

این دیگر تعجبی ندارد زیرا این اتفاق از قبل برایمان پیشگویی شده بود

که روزی در زندگی راه هایمان جدا شود

ما همیشه همدیگر را دوست خواهیم داشت، متشکرم برای زمان زیبای با هم بودن

 

اولین اشک میریزد، نگاهمان به هم می افتد

دومین اشک میریزد، دست تو صورتم را لمس می کند

سومین اشک میریزد، اطرافمان آرام پر از سکوت میشود

تو میروی و از من دور میشوی

می گذارم بروی، جلویت را نمی گیرم

جراتی را که برای رفتنت دارم از دست نخواهم داد

حال وقت آن است که بروی و آزاد باشی

چشمانت را می بندی و من برای آخرین بار می بوسمت

و دوباره از خود میپرسم که آیا این اتفاق باید بیافتد

مثل سنگ خشک شده ام نمی توانم برگردم

اتوبوس حرکت می کند و من آرام میشنوم وقت رفتن است

عزیزم من تو را هرگز فراموش نمی کنم

شاید روزی دوباره همدیگر را ببینیم

من از تو برای این زمان زیبا تشکر می کنم

تشکرم را این قطرات اشک به تو ثابت می کنند

Du stehst nun vor mir und wir beide fangen an zu weinen

Es war kein Wunder, denn es wurde uns schon prophezeit,

dass unsere Wege sich im Leben irgendwann mal teilen

Wir werden uns immer lieben, danke für die schöne Zeit

Die erste Träne fällt unsere blicke treffen sich

Die zweite Träne fällt dein Hand streift mein Gesicht

Die dritte Träne fällt um uns wird es langsam still

Du gehst.....von mir

Ich lass dich gehen halt dich nicht fest

verlier nicht den Mut der dich gehen lässt

Es ist nun zeit für dich zu gehen um frei zu sein

Du schließt die Augen und ich gebe dir einen letzten Kuss

Ich frage mich nochmal ob das wirklich hier geschehen muss

Bin wie versteinert man ich schaff es nicht mich umzudrehen

Der Bus fährt vor ich höre leise es ist zeit zu gehen

Ich werde dich niemals mehr vergessen Babe

Vielleicht werden wir uns wieder sehen

Ich danke dir für diese schöne Zeit

Es beweisen dir die Tränen

 

 

 

Bisouمنبع : ترجمه از خودم ترانه از گروه


نظرات (3)

سلام
الناز جان كارت خيلي جالب بود.

سپیده عسگری:

سلام الناز جون.دوباره شعرهای زیبایی رو آوردی.ممنونتم..
از وبلاگت خوندم عزیزم..باز هم تولدت مبارک

تو را و احساس پاک و هنرت را دوست دارم....

ارسال نظر

                 

      

» الناز غیابی
» شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۷
» May 24, 2008
» تعداد بازديد: 52
» مجموع بازدید صفحات: 119588
» ليست تمام نوشته هاي الناز غیابی
» تماس مستقيم باالناز غیابی
» لينک ثابت
» « یک مثنوی | صفحه اصلي | سلام نيما(ن) جان »