شمس الدین عراقی مي نويسد

حکایت امرود بن از مثنوی شریف

بنام حضرت دوست

در ابتدای سخن ، همانطور که در آغاز شرح غزلیات دیوان کبیر نیز ذکر شد ، آنچه در رابطه با غزلیات و حکایت های حضرت مولانا جلال الدین پارسی می نویسم بقدر فهم اینجانب است و ادای دین به حضرتش . و آشنایی آنان که شاید با این دو گنجینه ی گرانبها بیگانه اند .

اولین حکایتی که نقل می شود ، حکایت امرود بن است . در دفتر چهارم مثنوی این داستان با عنوان بلند حکایت آن زن پلید کار که شوهر را گفت که آن خیالات از امرود بن می نماید ترا .... نقل شده است :

آن زنی مــــی‌خـواست تا با مول خـــــــود

بــــــــــر زنـــد در پیش شـــــوی گول خود

پس به شوهـــــر گفت زن کـــای نیکبخت

مـــــن بــــــرآیـــم میـــوه چیــدن بر درخت

چـــون بــرآمـــد بـــر درخت آن زن گریست

چـــــون ز بــالا ســـــوی شوهر بنگریست

گفـــت شـــوهــــــر را کـــه ای مـأبــون رد

کیســـت آن لـــوطـــی کــــه بر تو می‌فتد

تـــــو بـــــه زیــــر او چـــو زن بغنـــــوده‌ای

ای فلان تـــــو خـــــود مخنـــث بـــــوده‌ای

گفت شوهــــــر نـــه سـرت گویی بگشت

ورنـــه اینجــــا نیســـت غیـر من به دشت

زن مکـــــــرر کـــــرد کــــــآن بـــا بـــــرطله

کیســـــــت بــــر پشتت فـــــرو خفته هله

گفــــت ای زن هیــــن فـــرود آ از درخـــت

که سرت گشت و خرف گشتی تو سخـت

چــــــــون فــــرود آمـــد بـــر آمد شوهرش

زن کشیــــــــد آن مــــــول را انـــــدر برش

گفت شـــوهــــر کیســـت آن ای روسپـی

کـــــه بـــــه بـــالای تــــو آمـــد چون کپی

گفـــت زن نـــــه نیســــت اینجـــا غیر من

هیـــــن ســــــرت برگشته شد هرزه متن

او مکــــــرر کــــــرد بـــــــر زن آن سخــــن

گفـــــت زن ایــــن هســــت از امـــــرودبن

از ســـــــر امــــــرودبـــــن مــــن هم‌چنان

کـــــــژ همـــــی دیـــــدم که تو ای قلتبان

هیــــــن فــــــرود آ تـــا ببینی هیچ نیست

 

ایـــــن همــــــه تخییـــــــل از امروبنیست

 

داستان حکایت زنی بدکار است با مردی ابله . زن هنگام گردش در باغ به همراه شوهرش ، فاسق خود را می بیند ! و هوس می کند در حضور شوهر خود با او عشق بازی کند . رو به شوهر  می گوید دلم گلابی می خواهد و از درخت امرود که نوعی گلابی وحشی است بالا می رود و از آنجــــا فریـــاد کنان  به شوهر می گوید : ای مرد ! این کیست که بر روی تو افتاده و تو چون زنان زیر او خوابیده ای نکند تو .... ! مـــرد نـــا باورانــه به زن می گوید: چه می گویی نکند آن بالا دچار سر گیجه شدی بیا پایین . و زن همچنان پرخاش کنان از درخت پایین می آید . با فریب کاری متعجب می ایستد و می گوید : عجب از آن بالا چه چیزها می دیدم در حالی که اصلا وجود ندارد . تو برو بالا و ببین چه می بینی ! مرد ابله از درخت بالا می رود و زن به مرد دیگر می گوید حالا بیا .

مرد بیچاره از آن بالا فریاد می زند . زن این کیست که با تو ...؟

و زن خنده کنان می گوید شوهر من هیچکسی اینجا نیست . این خاصیت این درخت است همانطور که من تو را با کس دیگری می دیدم.

 

حضرت مولانا با استفاده از قصه های عامیانه و با زبان آنها عالیتیرین مفاهیم فلسفی را طرح می کند . در ادامه و بلافاصله می فرماید :هزل تعلیم است آنرا جد شنو   کما اینکه در جایی دیگر در حکایت دیگری می فرماید : هزل من هزل نیست تعلیم است . ادامه شعر:

 

 

هـــزل تعلیمست آن را جد شــنو

تــــو مشـــو بــر ظاهر هزلش گرو

هــــر جدی هزلست پیش هازلان

هــــزل هــا جدست پیش عاقلان

کاهــــلان امرودبــــــن جویند لیک

تـــــا بدان امرودبن راهیست نیک

نقـــل کن ز امرودبن که اکنون برو

گشته‌ای تو خیره‌چشم و خیره‌رو

ایـــن منـــی و هستــــی اول بود

 

کـــــه بـــــرو دیده کـژ و احول بود

 

همانطور که اشاره شد می فرماید هزل من ، هزل نیست تعلیم است به ظاهر قصه نگاه نکن . همانطور که هر سخن جدی نزد جاهلان شوخی تصور می شود ، عاقلان نیز از هر کلام به ظاهر شوخی ، هدف اصلی را پی می گیرند .

ادامه می دهد که میان امرود بن ما و درخت گلابی فاصله ی بسیار وجود دارد . می فرماید از امرود بنی که بر بالای آن رفته ای و خیره چشم و بی حیا شده ای و اینچنین زشتی ها بر تو عادی شده و خود را فریب می دهی که نه ماجرا چیز دیگری است پایین بیا . از نظر مولانا ، امرود بن خود پرستی و منیت است که باعث گژ بینی و دو بینی می شود .

چــــون فـــرود آیــــی ازاین امرودبن

کژ نمــــاند فکـرت و چشم و سخن

یک درخت بخــــت بینی گشته این

شـــــاخ او بر آسمــــان هفتمیـــــن

چون فـــــرود آیــــی ازو گــردی جدا

مبدلش گــــــرداند از رحمـــــت خدا

زیـــن تــــواضع که فـــــرود آیی خدا

راست بینی بخشــد آن چشــم ترا

می فرماید : اگر از این درخت خودپسندی و خود بینی فرود آیی ، آنوقت لطف خدا شامل حالت می شود و دچار کج اندیشی و کج بینی و کج سخنی یا سخنان ناروا  نمی شوی و خداوند راست بینی و حقیقت بینی را به تو عطا می کند .

راست بینی گر بــــدی آسان و زب

مصطفی کی خواستـی آن را ز رب

گفت بنما جزو جزو از فوق و پست

آنچنان که پیش تو آن جـزو هست

 

حضرت در این دو بیت به حیثی اشاره می کند که در آن محمد رسول خدا می فرماید (پروردگارا ! دنیا را چنانکه به بندگان نیکو کار خود نشان دادی به من نشان ده ) مولانا در ادامه ی شعر  به استناد حدیث بالا توضیح می دهد که : گمان مکن واقع بینی کار آسانی است ، اگر چنین بود محمد از خدا نمی خواست وقایع را آنگونه که هست به او نشان دهد .

 

بعـــد از آن بــــر رو بر آن امرودبن

 

که مبدل گشت و سبز از امر کن

 

کمی بالاتر در بیتی فرمود:چون فـــــرود آیــــی ازو گــردی جدا

 

مبدلش گــــــرداند از رحمـــــت خدا  و در اینجا در بیت بالا می گوید

 

حالا که دگر گون شده ای از این درخت بالا برو چرا که این

 

درخت مبدل شده است . امر کن اشاره است به فـــرمان

 

الهی ( موجود شو ! ) و اراده و خواست الهی را یـــاد آور

 

می شود .

چـــون درخت موسوی شد این درخت

چون سوی موسی کشانیدی تو رخت

آتـــش او را سبـــز و خـــرم می‌کند

شــــــــاخ او انــــی انــا الله می‌زند

زیـــــر ظلــــــش جمله حاجاتت روا

این چنیــن بــاشد الهــــی کیمیـــا

آن منـــــی و هستیت بـاشد حلال

که درو بینـــــی صفــــات ذوالجـلال

شـــد درخت کــــــژ مقــوم حق‌نما

 

اصلـــه ثــــابت ، و فرعه فی‌السما

 

ادامه می دهد که بفرمان و اراده ی الهی این درخت تبدیل به درختی سبز می شود که هر شاخه اش «انا الحق » می گوید  . و زیر سایه ی این درخت همه ی حاجت هایت روا و بـــر آورده خواهد شد . و حالا این درخت ، درخت وادی ایمن می شود . می فرماید تفاوت است بین خود بینی و خود شناسی . که اگر به خود شناسی رسیدی ، تمام وجود و هستیت صفات خدا را بروز می دهد و آن درخت کج که باعث کج بینی شده بود درختی راست خواهد شد که ریشه اش در زمین و شاخه هایش بر بر آسمان است .

براستی اعجاز نیست که مولانا جلال الدین پارسی از هزلی آنچنان به نتیجه ای اینچنین می رسد !!!

 

الهی چشم ما را راست بین کن

 

اردکان 29/7/86

 

 

 


نظرات (0)

» شمس الدین عراقی
» يكشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۶
» October 21, 2007
» تعداد بازديد: 58
» مجموع بازدید صفحات: 119603
» ليست تمام نوشته هاي شمس الدین عراقی
» تماس مستقيم باشمس الدین عراقی
» لينک ثابت
» « فردای تو | صفحه اصلي | از پنجره ی کوچک رو به کویر »